محمد متینمحمد متین، تا این لحظه: 11 سال و 8 ماه و 10 روز سن داره
تاریخ عقدتاریخ عقد، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 6 روز سن داره
تاریخ عروسیتاریخ عروسی، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 4 روز سن داره
اولین دیدار ادارهاولین دیدار اداره، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره
خواستگاریخواستگاری، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 13 روز سن داره
محمد مبینمحمد مبین، تا این لحظه: 6 سال و 3 ماه و 17 روز سن داره
مهتامهتا، تا این لحظه: 2 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره
بابا رضابابا رضا، تا این لحظه: 43 سال و 1 ماه و 4 روز سن داره
مامانمامان، تا این لحظه: 43 سال و 5 ماه و 11 روز سن داره

نفس مامان نرگس و بابا رضا

اولین باری که برای چند ثانیه ایستادی

سلام پسر ناز مامان امروز 5 شنبه 12 آذر ماه شما امروز 9 ماه و 17 روزته دیروز روز اربعین بود و من تعطیل بودم بابا رضا کشیک بود و ما رفتیم خونه بابابزرگ امیر حسین و امیر محمد هم اومدن و حسابی بهت خوش گذشت با مامانی و بابابزرگ هم حسابی بازی کردی کنار بابابزرگ وایستاده بودی و به بابا بزرگ تکیه داده بودی برای چند ثانیه دستاتو جدا کردی و خودت تنها ایستادی خیلیی صحنه قشنگی بود و هممون ذوق کردیم پسر شیرین من داره کم کم روی پاهاش وایمیسته دلم ضعف میره برای روزی که اولین قدماتو برداری عشقم خدایا این لحظات و روزای خوب رو نصیب همه بفرما الهی امین ...
12 آذر 1394

9 ماه و 8 روزگی

سلام محمد متین عشق مامان امروز 3 شنبه 3 آذر ماه سال 1394  و شما 9 ماه و 8 روزته الان یک هفته است که من میرم سر کار و شما با مامانی و خاله رقیه هستی صبحا من ساعت 6 از خونه میام بیرون قبلش بهت شیر میدم که تا یکی دو ساعت بعدش بتونی راحت بخوابی البته معمولا صبحا زود از خواب پا میشی این روزا خیلییی شیرین شدی عزیز دلم چیزی بخوای سریع چهار دست و پا خودتو میرسونی بهش دستتم به مبل میگیری و بلند میشی عاشق لپ تاپ و گوشی و کنترل تلوزیونی اگه برات آهنگ بذاریم یا دست بزنیمم خودتو تکون تکون میدی و میخندی و باسنتو قر میدی کنترل هم تا دستت میرسه یه چند تا دگمه میزنی کل تنظیماتشو میریزی به هم و ما باز یه ساعت میگردیم ...
3 آذر 1394

10ماهگی پسر گلم

سلام شیرین مامان امروز 5 شنبه 28 آبان ماهه شما امروز 9 ماه و3 روزته این مدت برات چیزی ننوشتم چون شدیدا درگیر بودم و از طرفی یه جورایی سخت ترین روزای زندگیم بعدازتولدت رو میگذروندم روزای مرخصی مامان مثل برق و باد تموم شد و من از روز 2 شنبه 25 آبان اومدم سر کار بخاطر شرایط استخدامیم بیشتر از 2 ماه نمیتونم مرخصی بگیرم ومجبور شدم تو رو تو خونه با پرستارت بذارم و بیام اداره محل کار مامان هم که سربیشه است و متاسفانه با انتقال من موافقت نکردن تقریبا همه از عدم موافقت با انتقالم ناراحتن و باهام همدردی میکنن بابا بزرگ مهربون هم گفت چند روز اول تا تو به دوری از من عادت کنی منو میبره و میاره تا زمان کمتری تو مسیر باشم و زودتر...
28 آبان 1394

آخرین روز 8 ماهگی

عشق مامان سلام امروز آخرین روز 8 ماهگی پسر عزیزمه الان دیگه قشنگ چهار دست و پا راه میری توی روروئک راه میری با اسباب بازیات بازی میکنی برات مکعب هاتو میچینم و با یه ضربه میندازیشون و میخندی حلقه هوشتم میریزی و با حلقه ها بازی میکنی . که البته بیشتر تو دهنت میذاریشون با هم توپ بازی هم میکنیم و کم کم داری یاذ میگیری که توپو سمت من پرتاب کنی دد هم میگی جلو آینه که میبرمت میخندی و دماغتو میچسبونی به آینه و با خودت میخندی همشم دلت میخواد بغلت کنیم میری بغل بابا رضا و موهای دست و سینشو میکشی و اون جیغ میزنه و تو میخندی گوش بابا رضا رو هم هی میکشی و میخندی وقتی میریم خونه بابا بزرگ میری بغل بابا بزرگ و ریش بابا ج...
24 مهر 1394

اولین ماه محرم پسرم. همایش شیرخوارگان حسینی

سلام عزیز دل مامان امروز جمعه 24 مهر ماه و دومین روز ماه محرمه و شما آخرین روز 8 ماهگیت هست امروز همایش شیر خوارگان حسینی بود برات ثبت نام کرده بودم و سربند و لباس سبز برات گرفته بودم دیشب هم رفتیم و اولین لباس عزای امام حسین پسر کوچولومو براش خریدیم صبح وقتی لباسا رو تنت کردم برات خیلی حرفا زدم ازت خواستم همیشه پیرو راه امام حسین باشی و از خدا خواستم همیشه راه راست رو پیش روت بگذاره و همیشه توی زندگی همراهت باشه و تنهات نذاره رفتیم حسینیه جماران خاله سمانه و سیده زهرا هم بوددن خاله فاطمه و خاله سمیه هم بودن حسینیه پر بود از بچه های کوچولو همشون مثل فرشته ناز و خوشگل بودن امام حسین و علی اصغر شون یار و ...
24 مهر 1394

مریضی گل پسرم

سلام پسر گل مامان امروز یکشنبه 19 مهر ماهه و شما 7 ماه و 24 روزته روز 4 شنبه 15 مهر تولد امیر حسین بوو و ما رفتیم خونه خاله فاطی جشن تولد خیلی مراسم خوبی بود و خوش گذشت تو هم با بچه های خاله ها بازی میکردی وقتی رسیدیم خونه حالت شدید بد شد و حالت تهوع داشتی یه کم صبر کردیم و بعد دیدم حالت بهتر نشد بردیمت بیمارستان دکتر گفت یه ویروسه و 72 ساعت طول میکشه تا بهتر بشه بعدشم رفتیم خونه بابابزرگ(ساعت 1 و نیم نصفه شب ) آخه خونه اونا نزدیک بیمارستانه و من گفتم اگه خدای نکزده حالت خوب نشد باز ببریمت بیمارستان روز بعد بازم بردیمت دکتر.خیلی تب داشتی و تهوع الان 4 روز گذشته و خدا رو شکر حالت بهتر شده.ولی این مدت خیلیی نگرانت...
19 مهر 1394

اولین باری که خودت از روی زمین بلند شدی و ایستادی

سلام عشق مامان محمد متین نازم امروز جمعه 10 مهر 1394 و روز عید غدیره و شما 7 ماه و 15 روزته خیلی شیطون شدی جیگر من چند شبه که سعی میکنی چهار دست و پا بری و میتونی هم چند قدمی بری الان همش تو خونه دور میزنی و باید همش مراقبت باشیم یا زیر میز میری یا جای میز تلوزیون یا تو آشپزخونه امشب ماشین لباسشویی رو روشن کردم دیدم رفتی تو آشپزخونه به ماشین که کار میکرد نگاه میکردی و آواز میخوندی الانم یه لحظه نگاهت کردم دیدم رفتی کنار روروئکت و بدون کمک کنارش ایستادی عزیززززززززززززززززز دل مامان فدات بشم پسر گلم داری روز به روز بزرگتر میشی عشقم خدایا این روزای خوب رو نصیب همه بکن الهی آمین ...
10 مهر 1394

اولین باری که ماکارونی خوردی

سلام عشق من جگر من مونس من امروز شنبه 4 مهر 1394 هست و شما 7 ماه و 9 روزته مامانی از مشهد اومدن و پیش ما هستن امروز ظهر ناهار درست کردیم/.برای شما هم سوپ مخصوص خودتون رو درست کرده بودم ولی زیاد علاقه ای به خوردنش نداشتی منم یه دونه ماکارونی بهت دادم اول مک زدی بعد کم کم مزش اومد دهنت برات توی بشقاب یه کم ماکارونی رو تیکه های کوچولو کردیم و گذاشتیم جلوت یه کم باهاش بازی کردی و بعد کم کم یاد گرفتی بذاری دهنت خیلییی لحظه های خوبی بود فدای پسرم بشم خدایا همه این لحظه های شیرین رو نصیب همه آرزومندنانش بکن الهی آمین
4 مهر 1394